زاغ چون بشنود آمد از حسد
با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
زاغ از حسد نزد سلیمان آمد و او را به بدی متهم کرد. سلیمان به او گفت که ادب ایجاب میکند در مقام پادشاه سخن نراند و از خودخواهی و دروغ بپرهیزد. سلیمان اشاره کرد که اگر زاغ به حقیقت نظر داشت، نمیتوانست در دام استقامت کند و به قفس برود. او به زاغ یادآوری کرد که آغاز مشکل از خود او بود و اکنون که در حال مستی است، نمیتواند دروغ بگوید و نیاز به صداقت دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زاغ چون بشنود آمد از حسد
با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
از ادب نبود به پیش شَه مقال
خاصه خودلاف دروغین و محال
گر مر او را این نظر بودی مُدام
چون ندیدی زیر مشتی خاکْ دام
چون گرفتار آمدی در دامْ او
چون قفس اندر شدی ناکام او
پس سلیمان گفت ای هدهد رواست
کز تو در اوّل قدح این دُرد خاست
چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ
پیش من لافی زنی آنگه دروغ