زادمردی چاشتگاهی دررسید
در سراعدل سلیمان در دوید
دفتر اول
در داستان، مردی در حالتی پریشان و غمگین به سلیمان مراجعه میکند. او از عزراییل میگوید که با خشم به او نگاه کرده و خواسته تا او را به هندستان ببرد تا از مرگ فرار کند. سلیمان به درخواست او پاسخ مثبت میدهد و او را به آنجا میفرستد. روز بعد، سلیمان از عزراییل میپرسد که چرا به این مرد خشمگین شده است. عزراییل توضیح میدهد که او را در راهی دیده و با تعجب از اینکه این مرد به هندستان میخواهد برود، دستور یافته تا جانش را بگیرد. در پایان، این داستان به این نکته اشاره دارد که نمیتوان از سرنوشت و تقدیر خود فرار کرد و انسانها نمیتوانند از حق و واقعیت بگریزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زادمردی چاشتگاهی دررسید
در سراعدل سلیمان در دوید
رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود؟
گفت عزراییل در من این چنین
یک نظر انداخت پر از خشم و کین
گفت هین اکنون چه میخواهی بخواه!
گفت فرما باد را ای جانپناه
تا مرا زینجا به هندِستان بَرَد
بوکْ بنده کان طرف شد جان برد
نک ز درویشی گریزانند خلق
لقمهٔ حرص و امل زآنند خلق
ترسِ درویشی مثال آن هراس
حرص و کوشش را تو هندستان شناس
باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی قعرِ هندستان بر آب
روزِ دیگر وقتِ دیوان و لِقا
پس سلیمان گفت عزراییل را
کان مسلمان را به خشم از بهر آن
بنگریدی تا شد آواره ز خان
گفت من از خشم کی کردم نظر
از تعجّب دیدمش در رَهگذر
که مرا فرمود حق کامروز هان
جان او را تو به هندِستان ستان
از عجب گفتم گر او را صد پَرست
او به هندستان شدن دور اندرست
تو همه کارِ جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از که بگریزیم؟ از خود؟ ای مُحال
از که برباییم؟ از حق؟ ای وبال