مرا عجب میآید که این حافظان، چون پینمیبرند از احوال عارفان؟ چنین شرح که میفرماید «وَ لَاتُطِع کُلَّ حَلَّافٍ غمّاز» خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنین است با تو هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیْمٍ مَناّعٍ لِلْخَیْرِ. الّا قرآن عجب جادوست غیور چنان میبندد که صریح در گوش خصم میخواند چنانکه فهم میکند و هیچ خبر ندارد، باز میرباید خَتَمَ اللهُ عجب لطفی دارد ختمش میکند که میشنود و فهم نمیکند و بحث میکند و فهم نمیکند. الله لطیف و قهرش لطیف و قفلش لطیف امّا نه چون قفل گشاییاش که لطف آن در صفت نگنجد. من اگر از اجزا، خود را فروسکلم از لطف بینهایت و ارادت ِ قفلگشایی و بیچونی ِفتّاحی او خواهد بود. زنهار! بیماری و مردن را در حق من متّهم مکنید که آن جهت روپوش است؛ کُشندهٔ من این لطف و بیمثلی او خواهد بودن، آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیارست تا چشمهایِ نحس بیگانهٔ جُنب، ادراک این مقتل نکند.
دربارهٔ این سروده
در این متن، نویسنده به انتقاد از حافظان و عدم درک صحیح آنها از احوال عارفان میپردازد. او به موضوعاتی مانند تهمت زدن، سخنچینی و نفرت و قهر الهی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که درک عمیق و لطف خداوند در وجود انسانها نهفته است. همچنین به تفاوت بین درک ظاهری و واقعی اشاره میکند و میگوید که برخی افراد ممکن است درک نکنند یا بهراحتی بیخبر از حقایق باشند. او در نهایت خواستار توجه به لطف و بینظیری خداوند است و متمایل است که مردم واقعیتهای عمیقتری را درک کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.