فتاد این دل به عشق پادشاهی
دو عالم را ز لطف او پناهی
شاعر در این شعر به وصف عشق و اشتیاقی عمیق به یک پادشاه میپردازد. او بیان میکند که عشق او مانند پناهگاهی برای دو جهان است. در دل او، محبت و زیبایی معشوق به حدی زیاد است که حتی آتش نیز میتواند از آن گیاهی برون آوَرَد. این عشق چنان قوی است که درد دوری او را به شیرینی و شکر میآورد و شاعر برای توصیف این احساسات از استعارههای غنی و تصاویر زیبا استفاده میکند. شاعر همچنین به تأثیر عشق بر جان و روان اشاره میکند و بیان میکند که اگرچه با دوری معشوق احساس گمگشتگی میکند، اما وجود او به زندگیاش تجلی و معنا میدهد. او از زیبایی و جذابیت چشمان معشوق سخن میگوید و عشق را عامل آتشینترین احساسات و افکار خود قرار میدهد. در نهایت، شاعر از معشوقش درخواست میکند که از عشق و احساسات عمیق او نترسد و به جدی بودن عشق او پی ببرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فتاد این دل به عشق پادشاهی
دو عالم را ز لطف او پناهی
اگر لطفش نماید رخ به آتش
ز آتشها برون روید گیاهی
چو بردابرد حسنش دید جانم
برفت آن های و هویم، ماند آهی
اگر حسنش بتابد بر سر خاک
ز هر خاکی برآید قرص ماهی
قیامتهای آن چشم سیاهش
بپوشانید جانم را سیاهی
ز تلخ هجر او، شکر چو زهری
ز خون خونین شده هر خاک راهی
زمین تا آسمان آتش گرفتی
اگر نی مژده دادی گاهگاهی
دو صد یوسف نماید از خیالش
که هریک را ذقنبر، طرفه چاهی
بهر چاهی ازان چهها درافتم
چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی
ایا مخدوم شمسالدین تبریز ازین جانهای پرآتش مپرهیز
چو چنگ عشق او بر ساخت سازی
به گوش جان عاشق گفت رازی
بزد در بیشهٔ جان، عشقش آتش
بسوزانید هرجا بد مجازی
نمازی گردد آن جانی که دارد
به پیش قبلهٔ حسنش نمازی
ز فر جان عشقانگیز شاهی
نهد بر اطلس بختش طرازی
هر آن زاغی که چید از خرمن او
یکی دانه، دمی وا گشت بازی
زرایرهای روحی میسرایند
ز عشق روی او پردهٔ حجازی
چه میترسی ز مردن؟! رو تو بستان
ز عشقش عمر بیمرگی، درازی
چه عمری، عمر شیرینی، لطیفی
لطیفی، مست عشقی، پاکبازی
ولیکن ناز، او را زیبد ای جان
مکن زنهار با نازش، تو نازی
خداوند شمس دین، زان جام پیشین بریزا در دهان جان ریشین