گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
این شعر به توصیف حالات مختلف عشق و احساسات انسانی میپردازد. شاعر از تغییرات و نوسانات احساسی، همچون بهار و خزان، صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که این نوسانات میتواند تلخ و شیرین باشد. او به زیبایی و جذابیت یار اشاره کرده و میگوید که عشق و دلبستگی به جان بخشی و زندگی تازه میبخشد. همچنین، شاعر به بی قراری و غم عشق پرداخته و از جستجوی آرامش و وصال میگوید. او به مقایسه تفکر عقل و احساسات میپردازد و در نهایت به زیباییهای یار و تاثیر او بر زندگیاش اشاره میکند. این شعر در کل نگاهی عمیق به عشق و روابط انسانی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گهی پردهسوزی، گهی پردهداری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند
توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بیقراری
دلا معنی بیقراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری
بطیالاجابة، سریعالفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل
فهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس
اذا غاب عنی زمانالتواری
اذا غاب غبنا، و ان عادَ عُدنا
کذا عادةالشمس فوقالذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب
و ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری چو گوهر بباری
زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من، من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری