غدرالعشق فزلت قدمی
مزجالفرقة دمعی بدمی
این شعر درباره عشق و کشتن حسرت و ناامیدی سخن میگوید. شاعر در شوق و عذاب دلش از جدایی و رنجهای ناشی از آن مینالد. او به زیبایی محبوب اشاره میکند و خودش را در مقایسه با محبوب کوچک و ناچیز میبیند. در عین حال، او از محبوب میخواهد که نگذارد از درد عشق بمیرد و به او رحم کند. در این عواطف عمیق عشق و خواستهی وصال، شاعر احساسات خود را با اشعار زیبا و تصاویری عاطفی بیان کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غدرالعشق فزلت قدمی
مزجالفرقة دمعی بدمی
و حنیالقلب بما اورثنی
ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و نی
اسفا لیت وجودی عدمی
و سقیالصب و قد اسکرنی
شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا میدانم
نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا
بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال
حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم
من اگر حرف کژم تو قلمی
سبقالجود وجودی قدما
منک، یا انت ولیالنعم
به حق جود وجودت که مبر
ز من بیدل و هذا قسمی
لا تبح قتلی بالصد وصل
و اجرنی، انا صید الحرم