یا ساقی اسقنی براح
عجل فقد استضا صباحی
این شعر در طلب وصال و عشق معشوق سروده شده و به مضامین عشق، شوق، و دلتنگی میپردازد. شاعر با ندا دادن به ساقی و معشوقش از او میخواهد که او را سیراب کند و صبح روز جدید را با نور خود روشن کند. او از زیباییهای معشوقش و تأثیر آن بر دلش سخن میگوید و به احساسات عمیق خود اشاره میکند، از جمله آتش عشق که او را میسوزاند. شاعر به جدایی و فراق اشاره کرده و از دوست میخواهد که به یادش بوده و از دوری نرنجد. او در بین غم و شوق عاشقانه در حال تقلا است و تمثیلهایی چون باغ و گل برای توصیف حال خود به کار میبرد. در نهایت، او به عشق و صبر در برابر این احساسات تأکید میکند و خود را همچنان در آتش عشق میبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یا ساقی اسقنی براح
عجل فقد استضا صباحی
واستنور جملة النواحی یا معتمدی و یا شفایی
یا ساقیتی و نور عینی
یا راحة مهجتی وزینی
یا بدر اما تقل من این؟ یا معتمدی و یا شفایی
چون از رخ او نظر ربودی
هر لحظه که با خودی جهودی
بیآتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی
قد جء قلندر مباحی
یا ساقی اقبلی براح
وأسقیه کذا الیالصباح یا معتمدی و یا شفایی
زان روی که جان و جان فزایی
از یک نظری تو دلربایی
حقست ترا که بیوفایی یا معتمدی و یا شفایی
سر دست بر آن قرار بودن
با فصل خزان بهار بودن
با یار رمیده یار بودن یا معتمدی و یا شفایی
زان رو که ز هر خسیم خسته
اسرار تو ای مه خجسته
گوییم ولیک بسته بسته یا معتمدی و یا شفایی
در عشق درآمدی بچستی
وانگاه تو لوح ما بشستی
بستیم و تو بسته را شکستی یا معتمدی و یا شفایی
زین آتش در هزار داغیم
وز داغ چو صد هزار باغیم
وز ذوق تو چشم وهم چراغیم یا معتمدی و یا شفایی
گویند که: « در جفاست، اسرار »
باور کردم ز عشق آن یار
نی نی، نه حد جفاست این کار یا معتمدی و یا شفایی
ای دل تو به عشق چند جوشی؟!
تا کی تو ز عاشقی خروشی؟!
در عشق خوش است هم خموشی یا معتمدی و یا شفایی
ای نقش خیال شهرهٔاری
از دیدهٔ ما مرو تو، باری
ای از رخ دوست یادگاری یا معتمدی و یا شفایی
ای باغ بمانده از بهاری
گل رفت و بمانده سبزهزاری
میکن تو به صبر، دار داری یا معتمدی و یا شفایی
من بند تو یار میگزینم
لیک از تبریز شمس دینم
در آتش عاشقی چنینم یا معتمدی و یا شفایی