ادر کاسی و دعنی عن فنونی
جننت فلا تحدث من جنونی
این شعر به موضوع عشق و جنون معشوق میپردازد. شاعر از حال و روز خود به خاطر عشق میگوید و بیان میکند که در عشق به جای آرامش، دچار جنون شده است. او به اطرافیان اشاره میکند که در پی دنیای مادی هستند، در حالی که او به عشق حقیقی رسیده، که او را دچار زبونی و وابستگی کرده است. شاعر بر این باور است که اگر عشق در دلش آرام بگیرد، دیگر نمیتواند به دنیای بیرون نگاه کند. او همچنین به خود میگوید که نفس ملامتگرش باید خاموش شود، چرا که عشق و بیقراری ناشی از آن او را دچار ضلالت کرده است. در آخر، نامی از "شمس الدین" و از سفر به تبریز و دعوت به پیوستن به او میآورد، که نشان از اهمیت عشق در زندگیاش دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ادر کاسی و دعنی عن فنونی
جننت فلا تحدث من جنونی
نه چون ماندست ما را، نی چگونه
ندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبونا
و ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باش
که عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری
و ما للخلق یا صاحی کنونی
اگر عشقم درون آرام گیرد
کجا بیندم این خلق برونی
و مادام الهوی تغلی فؤادی
فلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن
که هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی
خراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است
که رانندش درین دریایی خونی
فتبریز و شمسالدین قصدی
انادیهم، خدونی اوصلونی