گر نه شکار غم دلدارمی
گردن شیر فلک افشارمی
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر در ابیات مختلف به تمثیلهایی اشاره میکند که نشاندهنده عشق و اشتیاق عمیق اوست. او عشق را بهعنوان طبیبی برای رنجوران توصیف میکند و بیان میکند که عشقش او را خسته و بیمار کرده است. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و نفاست او اشاره میکند و میگوید که اگر این زیبایی نبود، حال او بهتر بود. از طریق تصاویر و استعارهها، شاعر نشان میدهد که عشق او چقدر عمیق و تاثیرگذار است و به او احساسات متناقضی میدهد. در نهایت، شاعر به کشف عشق و لذتهای آن میپردازد و آن را با شرایط و چالشهای زندگی مقایسه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر نه شکار غم دلدارمی
گردن شیر فلک افشارمی
دست مرا بست، وگر نی کنون
من سر تو بهتر ازین خارمی
گر نبدی رشک رخ چون گلش
بلبل هر گلشن و گلزارمی
گر گل او در نگشادی، چرا
خار صفت بر سر دیوارمی؟
نیست یکی کار که او آن نکرد
ورنه چرا کاهل و بیکارمی؟
عشق طبیبست که رنجور جوست
ورنه چرا خسته و بیمارمی؟
کشت خلیل از پی او چار مرغ
کاش به قربانیش آن چارمی
تا پی خوردن به شکر خوردنش
طوطی با صد سر و منقارمی
وز جهت قوت دگر طوطیان
چون لب او جمله شکر کارمی
گر نه دلی داد چو دریا مرا
چون دگران تند و جگر خوارمی
در سر من عشق بپیچید سخت
ورنه چرا بیدل و دستارمی؟
بر لب من دوش ببوسید یار
ورنه چرا با مزه گفتارمی؟
بر خط من نقطهٔ دولت نهاد
ورنه چه گردنده چو پرگارمی؟
گر نهامی پست، که دیدی مرا؟!
ورنه امی مست بهنجارمی
چونک ز مستی کژ و مژ میروم
کاش که من بر ره هموارمی
یا مثل لاله رخان خوشش
معتزلی بر سر کهسارمی
بس! که گرین بانگ دهل نیستی
همچو خیالات در اسرارمی