ای دل سرمست، کجا میپری؟
بزم تو کو؟ باده کجا میخوری؟
این شعر درباره جستجوی عشق و حقیقت در زندگی است. شاعر از حال دل سرمست خود میگوید و از بیخبری از مقصد و بزم واقعی صحبت میکند. او میفهمد که نام و لقبها هیچ ارزشی ندارند و حقیقت را نمیتوان با واژهها وصف کرد. در پی شناخت عشق و معانی واقعی زندگی، شاعر به دنبال قیمت واقعی دلش میگردد و در نهایت میرسد که تنها عشق میتواند ارزش او را بشناسد. در پایان، با رسیدن به کوچه عشق، دلش را از دست میدهد و به یک نوع دگرگونی و فنا دست مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل سرمست، کجا میپری؟
بزم تو کو؟ باده کجا میخوری؟
مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی
دایهٔ هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت
برتری از نام ولقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست
هر نفسی رخت کجا میبری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل
گفتم: « قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی
سرمه کش دیدهٔ هر ناظری »
گفت: « چه دانم ببرش پیش عشق
عشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم
دل بشد و من بشدم بر سری