عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
این شعر به بیان مسائل عمیق و پیچیده عشق و ایمان میپردازد. شاعر از کفر و ترس صحبت میکند که چگونه عشق و ایمان را تحت تأثیر قرار میدهد. او به طرز غمانگیزی از خصومت و مشکلات در زندگی میگوید و به قصههای یوسف و محمد اشاره میکند تا نشان دهد که هیچکس از این دامها در امان نیست. شاعر در ادامه به زندگی دنیا و زیباییهای آن پرداخته و از عشق واقعی و فرار از دنیای مادی صحبت میکند. او به نبودِ آرامش واقعی در دنیا، و به ضرورت درک عمیقتر از زندگی و شناخت روح، تأکید دارد. در نهایت، شاعر به سوی عشق الهی و حقیقت نهفته در آن فراخوان میدهد و از دل میخواهد تا از قناعت به امور دنیوی پرهیز کند و به سوی نور حقیقت رهنمون شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
بانگ زنهار از جهان برخاست
هیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بیخصمی
هیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهی
نه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیر
سر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاسایی
در عدم درگریز یک باری
جهت خرقهای چنین زخمی
این چنین درد سر ز دستاری
کفن از خلعت و قبا خوشتر
گور از این شهر به به بسیاری
کی بود کز وجود باز رهم
در عدم در پرم چو طیاری
کی بود کز قفس برون پرد
مرغ جانم به سوی گلزاری
بچشد او غریب چاشت خوری
بگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم معده نور خورد
ز آن که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهم
بخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهد
ناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جانهای پاک رود
در جهانی که نیست پیکاری
مشت گندم که اندر این دامست
هست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه میگردد
آخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را کی هوش میبخشد
پادشاهی قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوش
کی بدی در زمانه هشیاری
خاک خفته نداشت بیداری
شاه کردش ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی
پردهاش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریز
هین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هست
بر سر عقل از او کله واری
این کله را بده سری بستان
کان سرت دارد از کله عاری
ای دل من به برج شمس گریز
زو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع ویست
شمس همراه چرخ دواری