ای که مستک شدی و میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
این شعر به بیان حال و هوای دلدادگی و عشق میپردازد. شاعر به فردی اشاره میکند که در عشق غرق شده و بیخود و بیخود در جستجوی معشوق است، بیآنکه راست و چپ را بشناسد. او از ویژگیهای معشوق سخن میگوید، اینکه نه خوب است و نه بد، و میتواند در یک لحظه به شیر یا آهو تبدیل شود. همچنین بیان میکند که عشق او چنان قوی است که قادر به حرکت و ایستادن نیست و در نهایت به متانت و سکوت توصیه میکند. عشق در این شعر، معجونی از زیبایی و پیچیدگی است که روح انسان را در مینوردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای که مستک شدی و میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
مست و بیخویش میروی چپ و راست
بی چپ و راست را همیجویی
نی چپست و نه راست در جانست
آن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی
اگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم او
میبرد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرا
زانوام را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر
گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن حدیث باز مپیچ
آسمانوار اگر یکی تویی