گرچه تو نیم شب رسیدستی
صبح عشاق را کلیدستی
غزل در مورد عشق و اشتیاق به معشوق است. شاعر به زیباییهای معشوق و تأثیر او بر دل و جانش اشاره میکند. او میگوید که معشوق مانند نوری در دل شب آمده و همه چیز را روشن کرده است. همچنین حسرت و دلتنگی خود را به تصویر میکشد و بیان میکند که شبها جانش را به خاطر معشوق فدا میکند. او به زیبایی و لطافت معشوقش اشاره دارد و از ناتوانی خود در برابر عشق میگوید. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریز، معشوق خود را سرمشق و الگوی عشق وصف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه تو نیم شب رسیدستی
صبح عشاق را کلیدستی
ناپدیدی چو جان در این عالم
در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان
ز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من
تا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصور
چون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان را
چون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگر
در دو دیده خرد کشیدستی