تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
در این شعر، شاعر به مسأله عشق و حقیقت آن میپردازد و به تناقضات و ناپایداریهای دنیا اشاره میکند. او میگوید که در این دنیای پر از سرمستی و ناآگاهی، فقط خداوند میداند که پایان این دور چیست. عشق را به عنوان شرط لازم برای درک حقیقت و وجود در نظر میگیرد و بر این باور است که پیری و کهنگی نمیتواند مانع از جوانی روح شود. در نهایت، شاعر از مشکلات و چالشهای دنیوی سخن میگوید و به ضرورت ورود به میدان عشق و از میان بردن موانع اشاره میکند. او به شنونده این پیام را میرساند که نباید در این سفر بیعمل بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بیخبریم
سر این دور را تو میدانی
چون به دور و تسلسل انجامد
نکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق
شرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنود
نعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیند
شیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق میسازد
بهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گردد
چون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدند
تو چنین ماندهای چه میمانی
خرسواری پیاده شو از خر
خر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاها
خسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی تو
تو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی
ای که اکنون تو روح انسانی
گفتنیها بگفتمی ای جان
گر نترسیدمی ز ویرانی