تماشا مرو نک تماشا توی
جهان و نهان و هویدا توی
این شعر به مفاهیم عمیق معنوی و فلسفی اشاره دارد و بیانگر این است که نباید به ظواهر و دنیای مادی توجه کرد، بلکه باید به جوهر و حقیقت درونی خود توجه نماییم. شاعر به ما میگوید که ما در واقع همان حقیقت اصلی، عشق و زیبایی هستیم و همه چیز در عالم به ما بازمیگردد. او میفرماید که نباید در غمها و دوریها غرق شویم، چون تمام آنچه که به دنبالش هستیم، در درون خودمان وجود دارد. از ما خواسته شده تا به عمق وجود خود برویم و از آنجا که ما بخشی از کل جهان و حقیقت هستیم، به شناخت و درک بیشتری از خود و جهان برسیم. شاعر به ما یادآوری میکند که تمامی عناصر و مفاهیم در دنیا، به نوعی به ما متصلاند و ما خود، کلید فهم و شناخت این ارتباطات هستیم. به طور کلی، این شعر دعوت به خودشناسی و تحلیل درونی از خود و جهان است، و به ما میآموزد که چه در خوشی و چه در ناامیدی، حقیقت و زیبایی در درون ما نهفته است و از آن ماست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تماشا مرو نک تماشا توی
جهان و نهان و هویدا توی
چه این جا روی و چه آن جا روی
که مقصود از این جا و آن جا توی
به فردا میفکن فراق و وصال
که سرخیل امروز و فردا توی
تو گویی گرفتار هجرم مگر
که واصل توی هجر گیرا توی
ز آدم بزایید حوا و گفت
که آدم تو بودی و حوا توی
ز نخلی بزایید خرما و گفت
که هم دخل و هم نخل خرما توی
تو مجنون و لیلی به بیرون مباش
که رامین توی ویس رعنا توی
تو درمان غمها ز بیرون مجو
که پازهر و درمان غمها توی
اگر مه سیه شد همو صیقلست
تو صیقل کنی خود مه ما توی
وگر مه سیه شد برو تو ملرز
که مه را خطر نیست ترسا توی
ز هر زحمت افزا فزایش مجو
که هم روح و هم راحت افزا توی
چو جمعی تو از جمعها فارغی
که با جمع و بیجمع و تنها توی
یکی برگشا پر بافر خویش
که هم صاف و هم قاف و عنقا توی
چو درد سرت نیست سر را مبند
که سرفتنه روز غوغا توی
اگر عالمی منکر ما شود
غمی نیست ما را که ما را توی
مرو زیر و ما را ز بالا مگیر
به پستی بمنشین که بالا توی
من و ما رها کن ز خواری مترس
که با ما توی شاه و بیما توی
بشو رو و سیمای خود درنگر
که آن یوسف خوب سیما توی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز
مترس و بگو هم زلیخا توی
گمان میبری و این یقین و گمان
گمان میبرم من که مانا توی
از این ساحل آب و گل درگذر
به گوهر سفر کن که دریا توی
از این چاه هستی چو یوسف برآ
که بستان و ریحان و صحرا توی
اگر تا قیامت بگویم ز تو
به پایان نیاید سر و پا توی