رضیت بما قسمالله لی
و فوضت امری دلی خالقی
این متن شعری بیانگر رضایت و تسلیم شاعر به تقدیر الهی است. او به خالق خود ایمان دارد و از خوبیهای گذشته و آینده سخن میگوید. شاعر از ساقی میخواهد تا می را برای مومنان بیاورد و آنها را از اندیشههای منفی رها کند، زیرا خداوند حاکم مطلق بر جانهاست. او به زیباییهای بهشت اشاره میکند و میگوید که اگر روزی تجلی خداوند باشد، هیچ رنج و عذابی باقی نخواهد ماند. در ادامه، شاعر مخاطب را به بصیرت و درک عمیق از حقیقت دعوت میکند و میگوید که فرقی میان شب و روز نیست و انسان باید از جهل و نادانی خود آزاد شود. در نهایت، او از فکر و تامل در موارد پیچیده warns میکند و از اهمیت دیدن حقیقت میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رضیت بما قسمالله لی
و فوضت امری دلی خالقی
لقد احسنالله فیما مضی
کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی
بگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشها
که بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کند
نه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقی
ور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماند
چو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهی
کی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کن
که گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیم
دلا زیرکی میکنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشت
چرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!
تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشی
همان چرک میکش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاست
بجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح باب
چهددر فکرت نکتهٔ مغلقی؟!