چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
این شعر درباره شور و شوق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر به عشق خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیزی جز ناله و زاری در دلش باقی نمانده است. او از نبود آرامش و بیقراری ناشی از عشق میگوید و به سیطره عشق بر زندگیاش اشاره میکند. شاعر ضمن اشاره به شیرینی و تلخیهای عشق، از "شمس تبریز" به عنوان نماد عشق و الهام یاد میکند و از او یاری میطلبد. در کل، متن حاکی از یک عشق عمیق و دردناک است که تمام وجود شاعر را درگیر کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی
نه کت مینوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن تو داری تو داری
گر آن گل نچیدی چه بویست این بو
گر آن می نخوردی چرا در خماری
گلستان جانها به روی تو خندد
که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جامست و عشق تو چون می
زهی میزهی میزهی خوشگواری
تو ای شمس تبریز در شرح نایی
بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری