نشانت کی جوید که تو بینشانی
مکانت کی یابد که تو بیمکانی
این شعر به جستجو و فهم حقیقت وجود اشاره دارد. شاعر بیان میکند که انسان در جستجوی نشانهها و مکانهایی است که در واقع وجود ندارند. او به بررسی مفاهیم عمیقتر و معانی پنهان دعوت میکند و به یادآوری میپردازد که حقیقت فراتر از صورتهای ظاهری است. شاعر به ما میگوید که در هر جستجویی، باید به عمق وجود خود نگریسته و از ورای پردهها، حقیقت را دریابیم. او ما را به خیمهنشینی در آسمان و شناختن روح و جان خود دعوت میکند. همچنین، او بر اهمیت نوع دوستی و عشق تأکید میکند و به حالت مستی و نشئگی درونی اشاره میکند که میتواند به کمال برسد. در نهایت، شعر بر نقش نفس کلی و عقل کلی تأکید دارد و به ما یادآوری میکند که این دو میتوانند درک ما از حقیقت و وجود را بالا ببرند، اما همچنین میتواند منجر به جهل شود اگر به درستی درک نشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نشانت کی جوید که تو بینشانی
مکانت کی یابد که تو بیمکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی میتوانی
مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمانهای ناخوش برد بر تو دلها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدحهای جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چهها میکند مادر نفس کلی
که تا بیلسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت میفرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی میکند مستعانی
که آن عقل کلی شود جهل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی