نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
در این شعر، شاعر به نگارا (عشقی که برای او دلتنگ است) میگوید که چرا به دشمنان خود توجه کرده و از چاکر (دلباخته) خود بریده است. او از نگارا میخواهد دوباره به او نگاه کند و بفهمد که با این کارش چه خسارتی متحمل شده است. شاعر احساس میکند که وجود نگارا برایش همچون آب حیات است و او در تن خود گم شده است. همچنین از جدایی و دوری او رنج میبرد و دردی را که ناشی از این جدایی است، توصیف میکند. در نهایت، شاعر از نگارا میخواهد در این زمان سخت به فریادش برسد، زیرا جانش در خطر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردی
که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکر
چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم
چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی
ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دم
که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتم
که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمست
که صد جا به فریاد جانم رسیدی