در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر بیان میکند که حتی اگر محبوب با خشم از او دور شود، درد و غم او به خاطر دوری از محبوب همچنان باقی میماند. او میداند که محبوب همواره در دلش ناله میکند. شاعر عشق را به عنوان نیرویی زندهکننده و عقلافزا میداند و خود را در مستی ناشی از نعمتهای محبوب شناخته و ابراز میکند که هرگز دل از محبوب نخواهد کند، حتی اگر گناهانش زیاد باشد. او محبوب را همچون نوری میبیند که راه را روشن میکند و از او میخواهد که همیشه در کنار او باشد. در نهایت، شاعر نشان میدهد که یاد محبوب حتی در دوری نیز در دلش زنده است و محکومیتهای زندگی را با یاد او میپذیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند
املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود
تو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو
کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما
بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
حارس توی رمه را ایمن کنی همه را
اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی
آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم
لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی
وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی
ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما
آخر رفیق بدی در راه ممتحنی