عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
نیکو نگر که منم آن را که مینگری
این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق روح با جان و هستی است. شاعر از محبوب خود میخواهد که به او نگاه کند و بر عمق احساساتش آگاه شود. او خود را جایگاه عشق و نور میداند و بر این نکته تاکید میکند که در این دنیای مادی، واقعیتهای معنوی و ارتباطات عمیق انسانی غالباً نادیده گرفته میشوند. شاعر به تعبیر قیامت و جدیدی در هر لحظهای اشاره میکند که مردم از آن بیخبرند. در نهایت، او از خواندن و پرواز ارواح صحبت میکند و به یک دید عمیق و معنوی نسبت به جهان اشاره دارد که بالاتر از ظواهر مادی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
نیکو نگر که منم آن را که مینگری
من نزل و منزل تو من بردهام دل تو
گر جان ز من بِبُری واللَّه که جان نَبَری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منم
زین دام بیخبری چون دانه میشمری
دوری ز میوه ما چون برگ میطلبی
دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست
زین حشر بیخبرند این مردم حشری
ارواح بر فلکاند پران به قول نبی
ارواح امتنانی طائر خضری
ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند
انظر الی ملک فی صورت البشری
این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین
فالجسم جامده و الروح فی السفری
زین برجها بگذر چون همپر ملکی
و اطلع علی افق کالشمس و القمری