کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی
این شعر به بیان حال و احوال شاعر میپردازد که در نیمهشب به بام میرود و از کمبودها و دلتنگیهای خود سخن میگوید. او به نوعی احساس غربت و عذاب میکند و از بار غم دلش میگوید. شاعر به دوگانگی هویت خود اشاره میکند؛ از یک سو به عنوان یک فرد سیهپوش با عصا و از سوی دیگر به عنوان یک عرب غریب. او از امیری میخواهد که در عالم مستی خود قرار دارد، به او لطف کند و بیان کند که عشق و زیبایی چیست. در نهایت، شاعر از درد دلش میگوید و ارتباط بین انسانها را تحت تأثیر رنگ، ذوق و پوست بررسی میکند و تأکید میکند که این تفاوتها نباید مانع از همدلی و ارتباط باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی
گه سیهپوش و عصا، که منم کالویروس
گه عمامه و نیزهٔ که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیر
هر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترا
نور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل میخورم، رحم بر دل میبرم
کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
دل همیگوید که:« تو از کجا من از کجا
من دلم تو قالبی، رو همیکن قالبی
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقها
پوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟»
کالی میرا لییری، پوستن کالاستن
شب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادو
سردهی کن لحظهٔ، زانک شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا بیزبان تعلیم ده
آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی