ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
این شعر از مولاناست که در آن به حالاتی از سرمستی و شادی ناشی از میگساری پرداخته شده است. شاعر در اوصاف زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن میگوید و آن را به آسمان و گلزار تشبیه میکند. او احساس میکند که در اثر نوشیدن شراب، مانند پروانهای در دنیای عشق غرق شده است و در عین حال به هشدارهایی از جانب معشوق درباره فریب و تظاهر اشاره میکند. در پایان، به شمس تبریزی، یار روحانی خود، اشاره میکند و او را به عنوان منبع نور و روشنایی میستاید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
ز نوبهار رخش این جهان گلستانی
به پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و میگفتم
بجستمی من از او گر بهانهای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر
تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی
اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزی
ایا فکنده در این بحر نور شستستی