برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
این شعر بیانگر تحول و تغییراتی عمیق در وجود انسانی است که به سمت عشق و معنویت رهنمون میشود. عاشق به یک نوع هستی جدید دست پیدا میکند و از بند خود و دنیای مادی رها میشود. در این فرآیند، عشق الهی مانند یک پزشک به او کمک میکند تا از رنج و فقر وجود خود آزاد شود. شاعر با اشاره به شمس تبریزی، خود را به یک نوع قدرت و درک عمیقتر از زندگی و عشق میرسد که آن را به مثابه یک معامله روحانی و معنوی میداند. در نهایت، پیغام شعر دعوت به گسستن از خود و پیوستن به حقیقت و عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ میندانستم
چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی