ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
این شعر درباره دلتنگی و عشق عمیق سراینده است. او از صبحگاهان دلش به سوی عشق میجهد و حسرتی عمیق او را میسوزاند. در اشعار، او به آتش عشق و تأثیر آن بر دلش اشاره میکند و بیان میکند که عشقش شدید و سوزان است. همچنین به جستوجوی وصال معشوقهاش پرداخته و از درد و آتش عشق میگوید. در نهایت، اشارهای به نور و تابش شمس تبریزی دارد که به عنوان نمادی از روشنایی و حقیقت در عشقش مطرح میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت
که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش
که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من
که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ
که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همیروم ای یار
به حیلهها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد
که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق
چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی
که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی