بگو به جان مسافر ز رنجها چونی
ز رنجهای جهان و ز رنج ما چونی
در این شعر، شاعر از مسافر میپرسد که وضعیت او چگونه است و به رنجها و مشکلاتش اشاره میکند. او مسافر را با عیسی مقایسه میکند و از او میخواهد که از مکر و دسیسههای یهودیان بگوید. سپس به دشمنان و بیگانگان اشاره میکند و میگوید که آسیب از آنها نمیبیند، بلکه درد او از آشناهاست. شاعر همچنین درباره وفا و رفاقت پرسش میکند و میخواهد بداند که مسافر از بیوفایی دیگران چه احساسی دارد. او مسافر را به پرندهای تشبیه میکند که از چنگال مرگ فرار میکند و در نهایت به این نکته میرسد که مرگ جزئی از زندگی است و از آن فرار ممکن نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگو به جان مسافر ز رنجها چونی
ز رنجهای جهان و ز رنج ما چونی
تو همچو عیسی و اندیشهها جهودانند
ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی
ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست
که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی
ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق
بپرسمت ز وفاهای بیوفا چونی
تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی
ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی
اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست
اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی