بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
این شعر به توصیف عشق و شوق به معشوق و جستجوی زیباییهای الهی میپردازد. شاعر بارها به سوی معشوقی میرود که دسترسی به او بسیار دشوار و پیچیده است. او تأکید میکند که هیچ عقل و فهمی نمیتواند به عمق عشق او برسد. در این مسیر، شاعر بیان میکند که با وجود هزاران آرزو و تلاش، در نهایت به جایی نمیرسد و تنها حسرت بر دلش باقی میماند. معشوق او، که در بالاترین مقامها و زیباییها قرار دارد، همیشه در دسترس نیست و تلاش برای رسیدن به او به نوعی درک و فهمی عمیقتر از عشق را میطلبد. شاعر با ذکر تصاویری چون بلبل و چمن و عطر مشک به زیبایی عشق و وابستگیهای آن اشاره میکند و در پایان میگوید که برای روایت این عشق عمیق، زبان از بیانش ناتوان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد
کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو
نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش
که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی
که میرسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی
که فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی
که هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما
که مشک پر نشود بیوجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا
که نیست بیتو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی
که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی
که جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی
که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را
که هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو
که نیست درخور آن گفت عقل گویایی