ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
در این شعر، شاعر به نقد وضعیت انسانها و جهل و کج فهمی آنها میپردازد. او به تشنگی و گرسنگی اشاره میکند که نه تنها در جسم بلکه در روح نیز وجود دارد. شاعر تأکید میکند که انسانها، علیرغم داشتن ظرفیتهای بزرگ (معدن زر)، از چیزهای بیارزش (قراضه) استقبال میکنند و در دام خرافات و جهل گرفتارند. او از انسان میخواهد که به ذات خود برگردد و با تلاش به متعالی شدن و نیکو شدن بپردازد. همچنین به این نکته اشاره میکند که در راه رسیدن به حقیقت، انسان باید از موانع خودساخته عبور کند و به فهم عمیقتری از وجود خود برسد. در نهایت، شاعر با زبان استعاری از انسان دعوت میکند تا از خود و محیط پیرامونش فراتر رود و به حقیقت دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
ز آفتاب گرفتهست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همیخواند
نمیروی و قراضه ز خاک میچینی
قراضههاست ز حسن ازل در این خوبان
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضهها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نهای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی
روی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم
که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین را
کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو مینروی آن کرم تو را بکشد
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل
که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام
تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری
در این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینی
و انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللا
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینی
سقاها سکراتی و شربها دینی