بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
این شعر به توصیف روشنایی و عشق میپردازد که در اثر حضور یک انسان خاص، همچون آفتاب بلندتر شده است. شاعر از زیبایی و قدرت این فرد میگوید که جهان را تحت تاثیر خود قرار داده و محبتش همچون گنجی برای جان انسانهاست. همچنین، او به توانایی این شخص در بالابردن روح و جان دیگران اشاره میکند و نشان میدهد که عشق، کفر و ایمان را در طلب او تحت تاثیر قرار داده است. شاعر بر اهمیت حضور این فرد در زندگیاش تأکید کرده و میگوید که او به هارمونی و وحدت زیادی در زندگی دست یافته است. در نهایت، از شمس تبریزی یاد میکند که روحش را به این سمت هدایت کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
جهان ز نور تو ناچیز شد، چه چیزی تو؟
طلسم دلبرییی یا تو گنج جانانی؟
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت
که نامه همه را نانبشته میخوانی
برون بری تو ز خرگاهِ ششجهت جان را
چو جان نماند، بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را
تو ترجمانبگ سرّ زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی
که آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت
هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گوید
بیا که جان و جهانی، برو که سلطانی
چو روح من بفزودهست شمس تبریزی
به سوی او برم از باغ روح ریحانی