مسلم آمد یار مرا دل افروزی
چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
این شعر به موضوع عشق و معنویت پرداخته و از دگرگونیهای روحی و جسمی ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر از آمدن یاری اشاره میکند که حس دلافروزی و شگفتی را به او هدیه داده است. او در این شعر به دگرگونیای اشاره دارد که عشق و فضل الهی در او ایجاد کرده و به نوعی از تعلقات دنیوی رهایی یافته است. شاعر به نکات عمیقتری اشاره میکند، از جمله اینکه اگر کسی به حقیقت عشق دست یابد، دیگر نباید نگران جسم و جان خود باشد. او همچنین به زیباییهای زندگی، لذتهای معنوی، و پرهیز از حرص و طمع اشاره میکند و در نهایت تأکید میکند که درخشش روح عشق از ظواهر دنیایی بسیار فراتر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مسلم آمد یار مرا دل افروزی
چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست
رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم
یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک
اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شدهای ننگ جان و تن چه کشی
چو کان زر شدهای حبهای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را
به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیدهست نیست انگوری
شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی
بپر گزاف پر و بال را چه میسوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا
توی که دانی پیروزه را ز پیروزی