تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
در این شعر، شاعر به شخصی که دلبستهی تجملات و ظاهر زندگی است، خطاب میکند و او را به ترک این امور دعوت میکند. او میپرسد چگونه میتواند به چیزهای گرانقیمت دست یابد و از او میخواهد که برای لحظهای به میخانه بیاید و به لذتهای حقیقی زندگی فکر کند. شاعر به تأمل در زندگی و خوشیهای واقعی فرا میخواند و تأکید میکند که دستکم یک بار باید از دنیای مادی فارغ شده و به عمق وجود خود بنگرد. در نهایت، او خاطرنشان میکند که درد و رنجی که به خود تحمیل میکنیم، بیفایده است و باید به سادگی زندگی کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نامها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویشست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش میبندی
چرا نهی تن بیرنج را به بیماری