ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
غزل در توصیف حالات دلتنگی و عشق سروده شده است. شاعر از بامداد با اشتیاقی عمیق به عشق و سودای دلش میپردازد، به گونهای که دلش تحت تأثیر حس و حال خاصی قرار دارد. دلش از موکلان قضا مینالد که دائم به او فشار میآورند و احساس میکند که او در عالم خیالات و آرزوها به سر میبرد. شاعر به ناامیدی و بیپایی اشاره میکند و بیان میکند که دنیا همچون سیل در حال حرکت است و او نیز در این سفر تماشایی با زاری دل و غمی عمیق، در پی توجه عشقش است. در نهایت به این نکته میرسد که فقط عشق واقعی است که ارزش زمان را میداند و وعدهای به فردا نمیدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
عجب به خواب چه دیدهست دوش این دل من
که هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضا
همیرسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی
که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی
گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه
روان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار
قدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت
به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان
خبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت میجوید
نه وعده دارد و نه نسیهای و نی رایی