چه باده بود که در دور از بگه دادی
که میشکافد دور زمانه از شادی
در این شعر، شاعر به جستجوی بادهای میپردازد که موجب شادی و تحولی در زندگیاش شود. او از افراد میخواهد که راستی و صداقت را دنبال کنند، اما میداند که تنها حقیقت وجودی میتواند او را به سمت کمال هدایت کند. شاعر با تشبیه تیر و کمان، به تلاش انسان برای رسیدن به آرمانهایش اشاره میکند و بیان میدارد که حقیقت را باید در وجود معشوق جستجو کرد. شاعر همچنین به ناپایداری و فریبندگی لذتهای دنیوی و قدرت عشق اشاره میکند و از معشوقاش میخواهد که او را در این مسیر یاری کند. در نهایت، شاعر به شخصیت شمس تبریزی اشاره دارد و او را نمونهای از حقیقت و وجود و منبع الهام خود میشناسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه باده بود که در دور از بگه دادی
که میشکافد دور زمانه از شادی
نبود باده به جان تو راست گو که چه بود
بهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست میطلبی ای دل سلیم از او
که راست نیست به جز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان
چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی است
اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه میْ است
که جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم
بیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمیفریبمت این یک بیار و دیگر بس
کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را
ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند
که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
اگر به خوک از آن خیک جرعهای بدهی
به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
چو نام باده برم آن توی و آتش تو
وگر غریو کنم در میان فریادی
چنان نهای تو که با تو دگر کسی گنجد
ولی ز رشک لقبهای طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام
همه توی که گهی مهدیی و گه هادی
به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار
ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا
که فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند
چو میل کرد کشانیش تو به آبادی
بیار مفخر تبریز شمس تبریزی
مثال اصل که اصل وجود و ایجادی