چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
چو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی
این شعر به توصیف لحظات شادابی و سرمستی در زندگی میپردازد. شاعر به بیداری و ورود به صبحی تازه اشاره میکند و از زیباییهای طبیعی مانند گلشن و باغ سخن میگوید. او به مسائلی از جمله درد و غم در زندگی اشاره میکند و از تجربیات شیرین و تلخ زندگی میگوید. پس از آن، به سوالاتی درباره رفتارهای خاص و کنشهای خود پرداخته و از ناپایداری و تناقضات زندگی سخن میگوید، در حالی که به دنبال معنا و هدف در این تضادهاست. بهطور کلی، این شعر جستجوی زیبایی و شادی را در دل مشکلات و چالشهای زندگی به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
چو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی
چه جامهها دردادی چه خرقهها دزدیدی
چه گوشها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعلهها برکردی چه دیکها بپزیدی
چه جسها بگرفتی چه راهها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی
گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی
قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخهها افشاندی چه میوهها برچیدی
ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی