چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
این شعر درباره عشق و زیبایی و تاثیر شگرف آن بر دل و جان انسان است. شاعر به عشق سلیمان اشاره میکند و میگوید که عشق موجب میشود فرد خود را رها کند و از وابستگیها گسسته شود. او به طراوت، نور و جلوههای دلانگیز معشوق اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی بینظیر ذکر میکند که میتواند همه چیز را دگرگون کند. شاعر همچنین بیان میکند که عشق او را به مقام رهایی رسانده و حالتی از شادابی و سرزندگی به او بخشیده است. او به معشوقش میگوید که فرقی نمیکند در کجا باشد، زیرا عشق واقعی فراتر از زمان و مکان است. در نهایت، شاعر از معشوق خود میخواهد که جلوههای عشق را به نمایش بگذارد و دلی را که تحت تاثیر عشق است، جشن بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی
چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو
مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو
چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو
چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم
چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن
جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی
نشستهایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی
بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید
کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد
ازانک مینگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز
براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری