اگر مرا تو ندانی، بپرس از شب تاری
شب است محرمِ عاشق، گواه ناله و زاری
این شعر به توصیف عشق و دردهایی که عاشقان به دوش میکشند میپردازد. شاعر در قالب پرسش از مخاطب، از شب درد و زاری عاشقان سخن میگوید و نشانههایی چون اشک، رخ زرد، و رنج را یادآور میشود. او بیان میکند که علیرغم این محنتها، در دل باغ عشق، زیباییها و خوشیهایی نیز وجود دارد. با ورود به باغ، زبان شکرگذاری به یاد میآورد و از خدای خود سپاسگزاری میکند که بهار را به زمین بازگردانده است. شاعر همچنین به عشق و پیوند عمیق بین افراد اشاره میکند و تأکید دارد که عاقل نمیتواند درک کند که غم عشق چه طعمی دارد. در نهایت، او به لزوم پرهیز از سخن گفتن بیمورد و اهمیت دیدن حقیقت عشق و زیباییها اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر مرا تو ندانی، بپرس از شب تاری
شب است محرمِ عاشق، گواه ناله و زاری
چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق
کمینهٔ اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری
چو ابر، ساعت گریه، چو کوه، وقت تحمل
چو آب، سجدهکنان و چو خاک، راه به خواری
ولیک این همه محنت، به گرد باغ چو خاری
درون باغ گلستان و یار و چشمهٔ جاری
چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی
زبانِ شکر گزاری، سجودِ شکر بیاری
که شکر و حمد خدا را، که برد جور خزان را
شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری
هزار شاخ برهنه، قرین حلهٔ گل شد
هزار خار مغیلان، رهیده گشت ز خاری
حلاوتِ غمِ معشوق را چه داند عاقل؟
چو جولهست، نداند طریقِ جنگ و سواری
برادر و پدر و مادر تو عشاقند
که جمله یک شدهاند و سرشتهاند ز یاری
نمک شود چو درافتد، هزار تن به نمکدان
دَوی نماند در تَن، چه مرغزی، چه بخاری
مکِش عنان سخن را به کودنیِ ملولان
تو تشنگان ملک بین، به وقت حرفگزاری