آه که دلم برد غمزههای نگاری
شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
در این شعر، شاعر از احساس غم و عشق سخن میگوید. او دلش به خاطر زیباییهای معشوقهاش دچار درد و اندوه شده است. شاعر به عشق و اشکهایی که برای معشوق میریزد اشاره میکند و میگوید که بدون وجود او، جانش بیقرار و مضطرب است. او معشوق را عقل واقعی میداند و جهان را به عنوان تن بیعقل در نظر میگیرد. در نهایت، شاعر آرزو میکند که در کنار معشوق باشد و از زیباییهای او بهرهمند شود، زیرا در غیر این صورت زندگی معنایی نخواهد داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آه که دلم برد غمزههای نگاری
شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه
درد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشکهاست روانه
خوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاند
تا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش
تا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت
بر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود
ماهی بیآب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن
از تن بیعقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه
خلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی
خود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم
خوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم
هیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو
آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری