ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
در این شعر، شاعر به معشوق خود خطاب میکند و از او میخواهد که دیگر او را اذیت نکند. او خود را مانند کشاورزی میداند که منتظر برکت و سالاری است. شاعر نمیفهمد چرا معشوقش او را فریب میدهد و به دنبال دل و قضاوتهای بیمعنی است. او به سادگی و بیپناهی خود اشاره میکند و از درد و رنجی که به خاطر عشقش تحمل میکند، سخن میگوید. شاعر از معشوق میخواهد که در رفتار و سخنانش صادق باشد و به او توجه بیشتری نشان دهد. در نهایت، شعر به تلخی و ناامیدی منتهی میشود و پر از احساساتی است که نشاندهندهی زجر و دلشکستگی شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی میزیبی
چند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنی
افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا
تا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین
هر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمدهام با شر و شور آمدهام
بازبنگشادهام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود
مایه نداری تو ولی خایه خود میخاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو
مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری