خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقی
کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
این شعر به عشق و حالاتی که عاشقان تجربه میکنند، میپردازد. شاعر به معشوق خود میگوید که آیا حتی میداند چرا در این وضعیت قرار گرفته و در کجا ایستاده است. او به زیبایی معشوق و تأثیر او بر خود اشاره میکند و بیان میکند که عشق او باعث سرشار شدن دلش از احساسات میشود. همچنین، شاعر از سختیها و خطرات عشق میگوید و از معشوقش میپرسد که چرا دردی که عشق به همراه دارد را تحمل کرده است. در نهایت، او بر نادر بودن روح و وجود عاشقی تأکید میکند و نسبت به هنر خاموشی و بیان عشق افسوس میخورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقی
کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
کاش بدانستیی بر چه در استادهای
کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک
چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر
راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا
ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشههاست
هر دم کف میکنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ
ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جملهٔ اجزای خاک، هست چو ما عشقناک
لیک تو ای روح ِپاکْ، نادرهتر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور
چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی