ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
این متن شعری است از یک شاعر که در آن به زیبایی و عشق اشاره میکند. شاعر به آینه و نقش آن در نشان دادن حقیقت میپردازد و از جان خود که در عشق سوخته است، سخن میگوید. او حسد و آرزوهایش را بیان میکند و به جستجوی خود در دنیای عشق اشاره میکند. شاعر به یک ماهی در دریا شبیهسازی میکند که در واقع نماد محبوب یا معشوقش است و به عمق و وسعت عشق اشاره میکند. او از حسد دیگران و تلاش خود برای فهم و رسیدن به مقام محبت میگوید و در نهایت، محبوب خود را به عنوان شمس حق و دین معرفی میکند. این شعر بازتابی از جاذبههای عشق و مشکلات آن در زندگی انسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد
در قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه
کو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
گم شدهام من ز خویش گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگو
که من آوارهای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم
غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی
کرد یکی شیوهای شیوه او برتری
گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود
صورت گوسالهای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفتهست بحر
نطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هوا
زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق او
بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی
صید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست
از حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری