بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
ای که درون دلی چند ز دل درکشی
این شعر به توصیف قدرت الهی و تاثیر آن بر وجود انسان میپردازد. شاعر از خداوند میخواهد که دلها را زنده کند و مردگان را به زندگی برگرداند. او به تصویرسازیهای مختلفی از جمله پیرهن یوسف و نبرد در دل دریا اشاره کرده و خواستههای معنویاش را مطرح میکند. همچنین، شاعر از خداوند میخواهد که فقر و darkness را تبدیل به نور و جنت کند و در پایان، از شمس تبریزی به عنوان مظهر حقیقت و نور الهی یاد میکند و ابراز نیاز میکند که او یک لحظه بیشتر به او نزدیک شود. به طور کلی، شعر، دعوتی به عشق و تقرب به الهی و جستجوی حقیقت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
ای که درون دلی چند ز دل درکشی
ای دل دل جان جان آمد هنگام آن
زنده کنی مرده را جانب محشر کشی
پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما
تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
نیزه کشی بردری تو کمر کوه را
چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
خاک در فقر را سرمه کش دل کنی
چارق درویش را بر سر سنجر کشی
سینه تاریک را گلشن جنت کنی
تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی
در شکم ماهیی حجره یونس کنی
یوسف صدیق را از بن چه برکشی
نفس شکم خواره را روزه مریم دهی
تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی
از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را
تا دل و جان را به غیب بیدم و دفتر کشی
سنبله آتشین رسته کنی بر فلک
زهره مه روی را گوشه چادر کشی
مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من
گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی