آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
اه که چه میزیبدش بدخوی و سرکشی
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت یک بتی که در زینتهای طلایی خود درخشش دارد، میپردازد و دلربایی او را به تصویر میکشد. او توصیف میکند که چگونه این بت، مانند ماه در شب، به دور از چشمها میچرخد و با جذابیت خاصی، دل عاشقان را به سمت خود میکشاند. شاعر از عواطف و احساسات خود نسبت به این بت و فاصلهای که از او دارد، سخن میگوید و چگونگی دلتنگی و عشق خود را بیان میکند. او همچنین اشاره دارد که در لحظاتی که بت، به عنوان شاه و خورشید، قدرت خود را به نمایش میگذارد، انسان به سوی عشق و شوق حرکت میکند و به نوعی از خود بیخود میشود. شاعر بر این باور است که در چنین لحظاتی، انسان میتواند از تمام قید و بندها آزاد شود و به تجربههای جدید بپردازد. در نهایت، شاعر با دعوت از "شمس دین" (اشاره به شمس تبریزی) خواهان نزدیکی و تجربه عمیقتری از عشق و دیانت میشود و میخواهد تا روشنایی و حقیقت را در زندگی خود ببیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
اه که چه میزیبدش بدخوی و سرکشی
گاه چو مه میرود قاعده شب روی
میکند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان
تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را
سخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب آن زمان جامه جان برکنی
وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش را
تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست
نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری
خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود
قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست
تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان
تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی