آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
در این شعر، شاعر به جستجوی دل و آرامش جان اشاره دارد و از خواننده میخواهد که در عمق وجود خود به دنبال آن چیزی بگردد که آرامش و عشق را به او میبخشد. او تأکید میکند که لذت واقعی را نمیتوان در ظاهر و شکر جست، بلکه باید به لبها و دندانهای خود، که نماد احساسات و عشق هستند، توجه کرد. شاعر همچنین توصیه میکند که چشمها را از چیزهای کماهمیت دور کرده و به عمق خودش نگریسته و از ماحصل خود در کیش و کوششهایش بهره بگیرد. او میگوید که انسانها مانند معادن هستند و باید ارزش خود را در درون خود بیابند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هر چیزی که میخواهیم، در وجود خود ما نهفته است و باید به جستجوی آن در درون خود بپردازیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب
آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
دو چشم را تو ناظر هر بینظر مکن
در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
نقلست از رسول که مردم معادنند
پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین
از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
برقی که بر دلت زد و دل بیقرار شد
آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
انبان بوهریره وجود توست و بس
هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
ای بینشان محض نشان از کی جویمت
هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی