ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
شاعر در این متن به تأمل در شناخت خود و اهمیت آگاهی از وجود خویش میپردازد. او آرزو میکند که شخصی بتواند خود را بشناسد و از زیباییهای درونش آگاه شود. او به این نکته اشاره میکند که اگر فردی به عمق وجود خود پی ببرد، میتواند از لذتهای زندگی بهرهمند شود. همچنین، شاعر بر اهمیت دستیابی به شادی و آرامش درونی تأکید میکند و بیان میکند که انسان باید از صحبت و فکرهای سطحی دوری کند و به عمق معنی زندگی و وجود خود بپردازد. در نهایت، به ضرورت شناخت و درک دانش اشاره کرده و میگوید که درک واقعی به شناخت و تفکر عمیق نیاز دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی
در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی
خود را به عیش خانه خوبان کشانیی
بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی
پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی
از روح بیخبر بدیی گر تو جسمیی
در جان قرار داشتیی گر تو جانیی
با نیک و بد بساختیی همچو دیگران
با این و آنیی تو اگر این و آنیی
یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی
زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی
چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی
گویی به هر خیال که جان و جهان من
گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی
بس کن که بند عقل شدست این زبان تو
ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی
بس کن که دانشست که محجوب دانشست
دانستیی که شاهی کی ترجمانیی