گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
زیرک نبودمی و خردمند گولمی
شاعر در این شعر به وضعیت عشق و زندگی انسانی میپردازد. او از ناتوانیهای خود در مواجهه با غمها و مشکلات سخن میگوید و تأکید میکند که اگر عشق و نور عشق وجود نداشت، او هم از پای خواهد افتاد. وجود عشق را به آفتاب و گلستان تشبیه میکند و بیان میکند که بدون این نعمتها، زندگیاش بیمعنا خواهد بود. نهایتاً، شاعر به اهمیت عشق و وجود حق اشاره میکند و میگوید که اگر این عشقها و الطاف وجود نداشته باشند، او هم مانند گیاهی بیبار، در زندگی بیمحتوا خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
زیرک نبودمی و خردمند گولمی
گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل
گه در صعود انده و گه در نزولمی
ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی
چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی
ور آفتاب جانها خانه نشین بدی
دربند فتح باب و خروج و دخولمی
ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز
من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی
عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی
من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی
ساقیم گر ندادی داروی فربهی
همچون لب زجاج و قدح در نحولمی
گر سایه چمن نبدی و فروغ او
من چون درخت بخت خسان بیاصولمی
بر خاک من امانت حق گر نتافتی
من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی
از گور سوی جنت اگر راه نیستی
در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی
ور راه نیستی به یمین از سوی شمال
کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی
گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی
ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی
بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص
آن مطلع ار نبودی من در افولمی