جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
در این شعر، شاعر به بیان مقام والای انسان و عظمت خداوند میپردازد. او میفرماید که انسان اگر از خود عبور کند، به مقام آدمیت میرسد و در این حالت، بین او و ملک (فرشتگان) تفاوتی وجود ندارد. خداوند خالق جهانی است که به حکم او اداره میشود و همه چیز در آن به او وابسته است. شاعر تصویر میکند که حتی کوچکترین ذرهای از هستی میتواند به مانند خورشید درخشان باشد و در مقابل نور الهی احساس کوچکی کند. در نهایت، او به نور و عظمت شمسالدین، که تجلی خداوند در عالم است، اشاره میکند و خواستار انتشار نور عدالت در تمامی هستی میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نماند
او راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک
بستهست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این
چون آن او است خالق عالم به یک سری
بحری که کمترین شبه را گوهری کند
حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاع
کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذرهای که گر قدمش بوسد آفتاب
خود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشی
تا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین
تا هر دو کون پر شود از نور داوری