هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
این متن شعری است که به توصیف احساسات عاشقانه و جستجوی حقیقت پرداخته است. شاعر درباره پری (حالت دلربایی) صحبت میکند که هر روز او را به سوی عشق و زیبایی میکشاند. او به دیگران میگوید که اگر عاشق نیستند، مانند او بتی را نخواهند یافت و اگر تاجری هستند، مثل او در جستجوی طلا نخواهند بود. شاعر خود را حقیقت و جانی معرفی میکند که میتواند نور و روشنایی را به دیگران ببخشد. او به دلی میگوید که باید از محبوبش دزدی کند و به عنوان سوار بر اسب، از کسی که او را سوار کرده فرار نکند. شاعر تأکید میکند که نمیتوان به سادگی از عشق و حقیقت گذشت و حتی اگر در عین خاموشی، دریا بیدریغ باشد، او را نمیتوان رام کرد. در کل، شعر دعوت به جستجوی عشق و حقیقت در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر روز بامداد درآید یکی پری
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتی
ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منم
ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمی
محتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد
وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب میگریزی و من بر توام سوار
مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
قربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بیدریغ
لیکن مباح نیست که من رام یشتری