آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
زان سر رسد به بیسر و باسر اشارتی
این متن شعری است که به اشارات معنوی و عشق الهی میپردازد. شاعر به دل کندن از دنیا و توجه به محبوب حقیقی اشاره دارد و میگوید که این توجه و عشق به خداوند، از زمانی که ارادهاش در عالم وجود آمد، آغاز شد. او تشبیهاتی به سنگ و گوهر استفاده میکند و به این نکته اشاره میکند که هر دو نمادهای جمال و کمال الهی هستند. شاعر از گدازش گوهر و جوشیدن آن صحبت میکند و به این معنا اشاره دارد که عشق و اشارت الهی، انسان را به شوری و حرکت در میآورد. در پایان، شاعر به وصال و دریافت اشارت از شمس دین تبریزی اشاره میکند و آن را به عنوان منبع فیض و معرفت معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
زان سر رسد به بیسر و باسر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روز الست بود
کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید
بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش
بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است
هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت او
احسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش
چون میرسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت
چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین
چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی