با صد هزار دستان آمد خیال یاری
در پای او بمیرا هر جا بود نگاری
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید که به زیبایی و سحرش توصیف میشود. او با اشعاری پر از احساسات، به دلدادگی و شور و شعف ناشی از دیدار معشوق اشاره میکند. شاعر از حال خود در عشق میگوید و از تأثیرات عمیق آن بر وجودش. او به زیباییهای معشوق و نشانههای عشق اشاره میکند و به وجد و شوق خودش از این عشق عمیق میپردازد. این شعر نشاندهنده عمق عشق و زیباییهای انسانی است که با احساسات شاعر همراه شده و او را به شعف و حالتی متعالی رسانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با صد هزار دستان آمد خیال یاری
در پای او بمیرا هر جا بود نگاری
خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی
این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی
تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه
آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
زان چهرههای شیرین در دل عجیب شوری
این روی همچو زر را از مهر او عیاری
گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم
گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه
میتاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد
تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
از گلستان عشقش خاری در این جگر شد
صد گلستان غلام خارش چگونه خاری
در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش
تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا
گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو
عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
یا رب ببینم آن را کان شاه میخرامد
داده به کون نوری زان چهرهای چو ناری
بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش
بینم که اندرافتد شوری نو از شراری
از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم
مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری