با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
شاعر در این شعر از درد و رنج خود میگوید و از محبوبش میخواهد که او را ببیند و وضعیتش را دریابد. او به محبوبش میگوید که چقدر در رنج است و حتی دیگران فکر کردهاند که او مرده است. شاعر از محبوبش یاری و شفایی طلب میکند و به او اشاره میکند که برایش صبوری کرده و امروز ناز کرده است. او انتظار دارد که محبوبش به دیدارش بیاید و در کنار او باشد. همچنین، در پایان شاعر از احساسات خود به زبانی بسیار عاطفی و حزنآلود میگوید، اشاره به نالهها و دردهای عمیقش از دوری محبوبش دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم
آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی
یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردم
امروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیاید
ای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بیگهی نترسد
شب نیز مست گردد بینقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله
بر بنده کمینه تو نیز در کمینی